تبليغاتX
اجتماعی

اجتماعی

در این وب لاگ حرفهای خودمانی و دوستانه میباشد اگه دوست داشتی توهم بیا پیام بزار

راه روهایی که اشنا ولی غریبه شده اند / شاید ازروز اول نمی شناختم فکر می کردم که می شناسم شما اشنایی می شناسی که خوب شناخته یاشی گه گاه گم می شم تا خودم را پیدا کنم کوچه پس کوچه ها عجب حال و هوایی دارد بلوایی ست اینجا و ......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 13:13  توسط آذر شیشه گر   | 

خدا و من...

گفتم خدایا از همه دلگیرم.
گفت: حتی از من؟

گفتم: نگران روزیم.
گفت: آن با من.

گفتم:خیلی تنهایم.
گفت: تنهاتر ازمن؟

گفتم: درون قلبم خالیست.
گفت:پرش کن از عشق من.

گفتم: دست نیاز دارم.
گفت: بگیر دست من.

گفتم: از تو خیلی دورم.
گفت: من از تو نه!

گفتم: آخر چگونه آرام گیرم؟
گفت: با یاد من.

گفتم: با این همه مشکل چه کنم؟
گفت: توکل به من.

گفتم: هیچ کس کنارم نمانده!
گفت: به جز من!

گفتم: خدایا چرا اینقدر میگویی من؟
گفت: چون من از تو هستم و تو از من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:15  توسط آذر شیشه گر   | 

این روزها وقت بیشتری دارم تا به خودم و کارهام فکرکنم از اینکه فکر کنم دارم عقب می مونم از دیگران ناراحتم می کنه اما از اینکه دارم درس می خونم خیلی خوشحالم /

خدا کنه بتونم بازم ادامه بدم با اینکه می دونم روزهای سختی رو پیش رو دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:2  توسط آذر شیشه گر   | 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم

عاشقی کار غریبیست نمی دانستم

عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم

عشق کار همه کس نیست نمی دانستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 11:19  توسط آذر شیشه گر   | 

سلام " به همه ادم های با حال

همه اون هایی که هر وقت رفته رفتند زیارت همه برو بچه ها رو یاد می کنند حتی اگه خداحافظی نکنند و حتی اگه جلوی چشمشون نباشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 12:24  توسط آذر شیشه گر   | 

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟

این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟

پیراهن محرم من را بیاورید

دارد زمان هیئت من دیر می شود

با روضۀ حسین نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

می آیم از کدورت و اشک عزای تو

سرچشمۀ طهارت تصویر می شود

من دستمال گریۀ خود را نشسته ام

چون آب هم به نام تو تطهیر می شود

اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین

چشم من است اینکه چنین پیر می شود

من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم

وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود

ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید

پیغمبری که باعث تکفیر می شود

این قطره نیست آینۀ توست یا علی

در اشک ما حسین تو تکثیر می شو

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:20  توسط آذر شیشه گر   | 

من از صدای کلاغ های بی محل می ترسم

من از سجاده های بدون وضو می ترسم

من از شلوغی و ازدهام می ترسم

من از شنیدن صدای غوکان در اب می ترسم

می ترسم از صدای یارب بی خلوص

می ترسم از دوستان گرگ صفت

می ترسم از انتظار بی حضور

من از حضور بدون نور می ترسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 8:7  توسط آذر شیشه گر   | 

روی بال های پاییز اگه بخوام راه برم صدای خش خش نمی کنه صدای غم نداره آخه تازه رنگ عوض کرده و به رنگش عادت نداره /

اما ما آدم ها به رنگ هایی که به خودمون زدیم عادت کردیم /عادت داشتن رنگ /

اما تو برو کنار رنگی نشی /

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:4  توسط آذر شیشه گر   | 

سلام

کلمه زیبای اشنا /بعضی وقت ها میشنوی اما نمی بینی / می بینی اما نمی شنوی / اما چیزی که هست اینهکه خودت خودت روببینی /خودت خودت رو بفهمی / فکر نکنید فیلسوف شدم نه تازه چشمام باز شده و فهمیدم باید چی کارکنم / اگه خودت رو پیدا کردی توهم به خودت فکر کن/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:9  توسط آذر شیشه گر   | 

تا اومدم به شاخه اعتماد کنم یا شاید عادت کنم رشد کردو رفت / بالای بالا/خواستم درخت کهن پیدا کنم رشد نکرد پشتم رو خالی کرد و رفت /

راستی هر پرسیدم از خودم که چرا احمق می شی رسیدم به اونجایی که هر وقت خواستم بگم چرا احمق شدم /رسیدم به لحظه ای که کسی نبود تا گرگ شدن رو از یاد بگیرم /وقتی هم تلاش کردم برای یاد گرفتن دیدم توی وجودم نیست

می خواستی محبت نکنی همه که یه رنگ نیستن /فرق کرده همه چیز همه کس / رنگ آدم ها عوض شده / سایز محبت ها مون تغییر کرده /

دلم برای خودم تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:24  توسط آذر شیشه گر   |